می رسد نوبت گُل

Maleksabet Ebrahimi

در تبعید، در دوری از وطن، واژه‌ها جان میگیرند و فریاد می‌شوند.
این شعر، حاصل زخمی‌ است که سال‌ها بر جانم مانده؛ از دیدن ویرانیِ های سرزمینی که روزگاری تاج سر تمدن بشریت و گلستانی بود برای خودش، و امروز در بندِ ریا و رنج حکومتی دینی گرفتار آمده که با قرائت خاص خود از دین اسلام و مذهب شیعه دوازده امامی آنرا ترجمه و تفسیر میکنند

من از ایرانِ دربند نوشتم، از شبی که حقیقت را کُشت و نوری که به دست شب‌ پرستان افتاد.
از مردمی که خموش ماندند و از فریادهایی که در زنجیر فرو کش کرد و دوباره باز شعله کشید.
و از امیدی که با همه ‌ی تلخی‌ها، هنوز در دلها می‌تپد.

این سروده، نه فقط مرثیه‌ ای برای غربت، که ندایی است برای بیداری.

می رسد نوبت گُل

تا   اسیر   نفس   رند     ریاکار     شدیم              اندر این قصّۀ  پُر غصّه گرفتار شدیم

شیخ ما در پی انکار حقیقت شب و روز              ما  به  ناچار  گرفتار  شبی  تار شدیم

نور افتاده به  دست شب  و انکار سحر               خفته  بودیم  ولی  زنده  و بیدار شدیم

خون دل خوردم از این قوم ریا کار پلید              نزد  آئینۀ  تاریخ  کمی  خوار   شدیم

گرچه آن مام وطن داغِ سلاطین هم داشت            شوره زاری شده امروز وعزادار شدیم

هرکه فریاد زد از درد، به زنجیرش کرد             ای خموشان! به تماشای چه بسیار شدیم؟

تیشه بر ریشۀ  آئینه  زدند  از  سر  شور               لیک ما یک نه، که صد بار پدیدار شدیم

ای وطن گرچه به زنجیر ستم بسته شدی             روز و شب با تو بماندیم و سزاوار شدیم

صبح آمد،  به  تماشای حقیقت   بنشست              دست افشان وغزلخوان سوی پیکارشدیم

ای “ملک” دیر نپائیده ستم غصّه مخور               می رسد نوبت گل گر چه گرفتار شدیم

ملک ثابت ابراهیمی


Comments

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *